امروز ميخواستم در مورد حمله به سفارتخانهها بنوبسم اما ديدن دكتر فاتح بعد از 5 ماه مهمتر از اين كار بود. ظهر امروز فاتح به ايسنا آمد، با همان متانت هميشگي و اين بار مانند زمان ترك ايسنا چهارچوب ورودي را بوسيد. طولي نكشيد كه همه مانند همان روزي كه بدرقهاش كردند به استقبالش آمدند. اين بار هم با چشمي گريان و هم با لبخندي بر لب. او باز هم فكر كار بود، خواهش كرد كار معطل نماند تا خودش مثل سابق به اتاقها سركشي و احوالپرسي كند.
احوالپرسيهايش مانند سابق بود، سعي ميكرد ناراحتي و بغضش را از فوت برادرش و از دست دادن دو عزير ايسنا پنهان كند.
فاتح از فقدان نظام جامع رسانهاي در ايران گلايه كرد و از عدم حمايت كافي از رسانههاي ايراني از سوي دولت در عرصهبينالمللي. ميگفت هرچه از ايران ميشنوم اخبار منفي است و تاسف ميخورد از اينكه چرا يك خبرنگار خارجي به راحتي با بالاترين مقامات ايران مصاحبه ميكند اما يك خبرنگار ايراني چنين حقي در ساير كشورها ندارد.
او توصيه كرد كه اگر حتي يك خبرنگار ايراني كاري در عرصه جهاني انجام داد همه بايد بدون ديد سياسي از او حمايت كنند.
فاتح آمد و رفت، با همان سادگي و فروتني هميشگياش.
به ياد همه روزهاي فراموش نشدنی با تو بودن، بدرقهات كرديم شايد بار ديگر شادابتر از امروز بازگشتت را جشن بگيريم.
