دلم تنگ شده برای سادگیها و راستیهاي دوران دبيرستان. فكر ميكنم الان خيلي تغيير كردم؛ دليلش رو نميدونم.
***
پ.ن: با جمعي از هم سن و سالهاي خودم (۱۷ تا ۲۰) سال روزهاي خوبي داشتيم، حدود ۴ سال. هر هفته همديگه رو ميديديم، توي هيات "انصار الائمه". شايد گرفتاريهاي زندگي ما رو از هم جدا كرد. يكي رفت دانشگاه، يكي رفت سر كار، يكي رفت سربازي ... . حالا هر از گاهي ياد بچهها ميافتم و دلم ميخواد باز هم دور هم جمع بشيم. يادش بخير روزهايي كه براي اينكه مراسم درست برگزار بشه از صبح تا شب و از شب تا صبح پا به پاي هم كار ميكرديم.
الان كه شبها مسير كوتاهي رو تا خونه پياده ميرم، وقتي چشمم به هياتها و مجالس عزاداري ميافته اين فكر به ذهنم مياد كه چي بودم و چي شدم... .
+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت
17:26 |
