سلام
معمولا در ابتداي نامهها بعد از سلام احوالپرسي ميكنند، اما من كه ميدانم چه حالي داري پس نيازي به احوالپرسي نيست.
حسن جان ميخواستم در اين نامه شرح حالي از 40 روز نبودنت بنويسم اما نميدانستم كه چقدر سخت و دشوار است. از يك روز قبل از رفتنت مينويسم تا شايد تو هم با من همراه شوي.
يادت هست؟ روز دوشنبه 14 آذر، گفتم عكسهاي مصاحبه با شريعتي را آماده كن. گفتي چشم، همين الان بيا چون فردا نيستم. بيا پايين خودت انتخاب كن. نشستيم و يكي يكي عكسها را ديديم و انتخاب كرديم. اين آخرين ديدارمان بود.
روز سهشنبه، همان روزي كه به سهشنبه سياه معروف شد، از خبرگزاري بيرون رفته بودم. البته از سقوط هواپيمايي در شهرك توحيد مطلع شده بودم اما نميدانستم كه تو و بقيه دوستان در آن بودهايد. وقتي گفتند كه حامل خبرنگاران بوده، ناخودآگاه چشمانم سياهي رفت و اضطراب مانع از آن شد تا بفهمم راه را چگونه طي كردم. شماره تك تك شما را ميگرفتم: حسن قريب: در دسترس نميباشد؛ عليرضا افشار: در دسترس نميباشد؛ صادق نيلي: خانمش گوشي را برداشت و گفت دايورت كرده، اما قرار بود صبح پرواز كنند...
هنوز باورم نميشد كه بهترين دوستانم را از دست داده باشم. به ايسنا كه رسيدم همه مضطرب بودند.
... خبر رسيد كه هيچ يك از سرنشينان هواپيما سالم نمانده و همه سوختهاند. حسن جان! نميدانم سعي كردهاي در اين حالت خودت را كنترل كني تا كسي اشكهايت را نبيند يا نه؟ اما اين كار براي من سخت بود.
مهدي براي عكس گرفتن از اين حادثه آمده بود. وقتي برگشت، بي اختيار هردو گريه كرديم. همه چيز تمام شده بود. خداخدا ميكردم تو با همان هيجان هميشگي برگردي و بگويي كه زندهام.
حسن! هيچ وقت تصور نميكردم جنازه يكي از همكاران ايسنا را در حياط تشييع كنيم، اما آن روز اين كار انجام شد و چه سخت بود تشييع پيكر تو و اسماعيل كه در زمان حياتتان هيچگاه سنگيني و غرور نشان نداديد.
خودتان خوب ميدانيد كه نيازي به توصيف آن روزهاي سخت نيمه آذر ماه نيست، خودتان شاهد همه چيز بوديد و ميديديد كه نه تنها ايسنا، بلكه هيچ كدام از همكاران و دوستانتان آرام و قرار ندارند و شما با لبخندي آرام از ميانشان خداحافظي ميكرديد.
حسن! اكنون 40 روز از رفتنت ميگذرد، ميداني؟ اما انگار همين ديروز بود كه با هم برنامه بوديم. انگار همين ديروز بود كه با هم كاشان رفتيم. انگار همين ديروز بود كه با هم رفتيم نمايشگاه قرآن و تو اسم بچهها رو تك تك مينوشتي كه چندتا عكسشون برنده شده، هر عكس 40 هزار تومن! تو دو تا عكست برنده شده بودي. انگار همين ديروز بود كه از لابلاي پيشدستي ميوهخوري دوربينت رو زوم ميكردي تا عكس بگيري و انگار همين ديروز بود كه هواپيما سقوط كرد و شهيد شدي!
الان كه خاطرات با تو بودن را يكي يكي در ذهنم مرور ميكنم يادم نيست كه حتي يكبار هم از مشكلاتت گفته باشي. چند وقت پيش كه حرفهاي پدرت را مرور ميكردم عرق شرم بر پيشانيام نشست كه چقدر ما دوستانت بيغيرت بوديم.
پدرت ميگفت بعد از سوم راهنمايي در كورههاي آجرپزي مشغول كار شدي تا خرج خانواده را متحمل شوي و هنگام تحصيل در مدارس شبانه براي ديپلم، كه با معدل 20 قبول شدي، كار هم ميكردي تا كمك خرج خانواده باشي. با رتبه 30 كشوري در كنكور سراسري قبول شدي و آمدي تهران.
حسن! ديروز وسايل به جا ماندهات را ديدم، يك پيراهن كه هميشه ميپوشيدي، دوربين، جايزه جشنواره مطبوعات و قبضهاي اياب و ذهاب. نتوانستم خودم را كنترل كنم. امير متوجه شده بود. عكسهاي پرواز مرغان مهاجر را ميديدم، فقط دلم ميخواهد بپرسم چه دليلي داشت كه آخرين گزارش تصويري تو از پرواز مرغان مهاجر باشد؟
هنوز هم فراغ دوستان در خاطرم نميگنجد، اما مجبورم باور كنم كه ديگر نيستيد. نميدانم از كدامتان بگويم. نوشتن و گفتن از 50 نفر دوستي كه به يكباره تنهايت گذاشتند سخت است و دردناك. نميداني به مجلس ختم كدامشان بروي. وقتي بر سر مزارشان حاضر ميشوي انگار صدايت ميكنند كه تو هم بيا.
حسن! ميدانم كه وقت خواندن اين نامه را نداري، اما دلم ميخواهد بگويي هنگام سقوط چه حسي داشتيد و چكار ميكرديد. اين نه تنها خواسته من، بلكه خواسته خبرنگاراني است كه هر بار هنگام پرواز با هواپيما شهادتين ميخوانند و از سقوط دم ميزنند. ميخواهم بدانم آن دنيا چه خبر است؟ ميتواني گزارش تصويري بفرستي؟ عمراني هم آنجاست. چه خبر؟
به اميد ديدار.
***
دقيقا يك شب بعد از نوشتن اين نامه (حدود يك هفته پيش)، حسن رو خواب ديدم كه خيلي خوش پوش و خوش تيپ اومده بود توي حياط ايسنا و در حالي كه مشغول عكاسي بود و رفتنش رو انكار ميكرد، به من گفت: من زندهام. خودت نوشته بودي كاش با همون هيجان هميشگي برگردي و بگي من زندهام؟ اومدم همين رو بهت بگم كه "من زندهام".

