يك هفته از پرواز بهترين دوستانم ميگذرد ولي هنوز در هر لحظه به هر سو كه رو ميكنم چهره يكي از آنها جلوي چشمانم ظاهر ميشود. هر يك لبخندي بر لب دارند و هيچ نميگويند. هنوز هم فراغ دوستان در خاطرم نميگنجد، تصور ميكنم ماموريت رفتهاند و سه روز ديگر برميگردند.
دوستان! چه زود فراموشتان كردهاند. ديگر تصاوير شما از تلويزيون پخش نميشود و مجري راديو ترجيح ميدهد در مورد آلودگي هوا صحبت كند. مسوولي ميگويد رسانهها از اين حادثه درس عبرت بگيرند و مسوولي ديگر ميگويد نقص فني در كار نبوده، ضمنا سمت مرا اشتباه درج كردهايد!
ميبينيد؟ به همين سادگي فراموشتان كردند، گويي كه شما را هرگز نميشناختند. حتي "شهيد" بودنتان را قبول ندارند، انگار نميدانند كه "شهادت" در قانون و مقررات نميگنجد! آنها حتي از لاشه سوخته دوربينهايتان هم هراس دارند، مبادا كه در آخرين لحظات هم سهلانگاريها را گزارش كرده باشيد.
هر وقت روزنامهها را ورق ميزنم، با مشاهده يك تيتر يا مصاحبه كه شما را مقصر حادثه ميدانند، گويا هواپيماي ديگري در ذهنم سقوط ميكند.
حسن جان! هر وقت تنها ميشوم به ياد آخرين مصاحبهاي ميافتم كه با هم بوديم، ياد آن روزي كه كفشهايت را در يكي از برنامهها دزديدند، ياد روزي كه با هم كاشان رفتيم، ياد آخرين دوشنبه با تو بودن هنگامي گه عكسها را انتخاب ميكرديم و تو ميگفتي فردا نيستم كه عكس انتخاب كنم.
صادق جان! هنوز خاطرات آخرين استخر و كلهپاچه ماه رمضان و مسير برگشت به خانه را فراموش نكردم. يادت هست براي همسرت گل خريدي؟ ياد سفر اهواز بخير، جنگ پنهان با مينها و گشت و گذار كنار رود كارون. چرا نگفته بودي صاحبخانه جوابت كرده و روي رفتن به خانه را نداري؟
عليرضا! آخرين بار كه با تو صحبت كردم ايلام بودي در حال ارتباط زنده با شبكه خبر و من پاي تلويزيون در حال پشت خطي بودن. آخرين كلماتت يادم نميرود: "خاك بر سرت سعيد، ارتباط زنده داشتم كه زنگ ميزدي. برگردم تهران دستم بهت برسه ميدونم چيكارت كنم." هنوز منتظرم. برگرد تهران.
برادران عزيز! آخرين برنامهاي كه با هم رفتيم يادت هست؟ شهر ري، كنگره شيخ ابوالفتوح رازي و بعد هم دانشگاه تربيت مدرس.
آقاي تورانپشتي! نميدانستم زودتر از موعد بازنشسته ميشوي. هيچ وقت احترامي كه براي برادر كوچكت قائل بودي را فراموش نميكنم.
راستي آقاي شيرازي! پسرت معاف شد؟ فكر نكنم. تو را به خيال خودشان شهيد هم نميدانند، فرزندت را معاف كنند؟!
ابراهيم بقايي! روزهاي اولي كه ميديدمت نميدانستم كه در روزهاي آينده چه دوستي صميمانهاي بين ما پديد ميآيد اما حيف كه اين دوستي كم دوام بود.
ميرافضلي! روزي كه به بيرجند ميرفتيم يادت هست؟ هيچ تصور ميكردي با آن خودكار قرمزي كه از من گرفتي برگه ماموريتت به بهشت را امضا كني؟ راستي ديشب از جلوي ايرنا رد ميشدم. حجلهات را ديدم در كنار همكاران ديگرت. بياختيار گريهام گرفت. شنيدهام در يك سالگي يتيم شدي و اينك فرزندت به سرنوشت تو دچار شده است.
حسين عرباحمدي با آن خانه كوچك و بچهاي كه مدام گريه ميكند، مهدي اناري كه فكر كنم تا چند وقت ديگر پدر خواهد شد، حسن حيدري و تصاوير به ياد ماندنياش، محمدعلي بخشي نيروي دريايي و روزي كه با فرمانده نيروي دريايي دعوتم را قبول كردند، واعظي و روزي كه از بهشت زهرا 10 نفر را مچاله شده سوار پاترول كرده بود و ...
نميدانم از كدامتان بگويم. نوشتن و گفتن از 50 نفر دوستي كه به يكباره تنهايت گذاشتند سخت است و دردناك. نميداني به مجلس ختم كدامشان بروي. وقتي بر سر مزارشان حاضر ميشوي انگار صدايت ميكنند كه سعيد! قرار بود تو هم در ليست پرواز باشي. نگران نيستم. هنوز قبرهاي خالي در كنارتان به چشم ميخورد. شايد جاي ما چند نفري باشد كه با شما نبوديم. اين آخرين سقوط نيست و نخواهد بود.
امروز يكي از همكاران ميگفت با اين شرايط، كار را به جايي ميرسانند كه خبرنگاران از مسوولان عذرخواهي كنند.
آقايان! از اينكه سوار هواپيماي باري فرسوده نقص فنيدار نظامي شديم عذر خواهي ميكنيم. زنده و مرده ما خبرنگاران مايه عذاب است. از اينكه خاطرتان را در اين چند روز آزرده كرديم معذرت ميخواهيم.
مردم! از اينكه روز پنجشنبه شما را خراب كرديم معذرت ميخواهيم. اشتباه كرديم. اشتباه!