تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات - گداهاي امروزي
وقتي بچه بودم چندتا گداي پيرمرد مي‌اومدند توي كوچه و كمك مي‌خواستند، تا جايي كه كوچه‌ها رو سرقفلي خودشون كرده بودند و اگه گداي غريبه مي‌ديدند باهاش دعوا مي‌كردند.

قديما گداها بلندگو نداشتند، داد مي‌زدند. بعضي‌ها كه وضعشون خوب بود يه بلندگو دستي داشتند و توي كوچه از پشت بلندگو گدايي مي‌كردند كه من هميشه از اين گداهاي بلندگو دار مي‌ترسيدم! با گذشت زمان، گداها ديگه راه نمي‌رفتند و كنار خيابون كاسه دست مي‌گرفتند و به يك تومن دو تومن راضي بودند. وقتي سطح زندگي‌ بالا رفت، گداها هم پيشرفت كردند تا به شكل امروزي دراومدند. مطالب زير هم نمونه‌اي از برخوردهاي روزانه هر يك از ما در خيابانهاي شهر.

* گداي اول

شنبه ۳۰/۷/۸۴، ساعت ۱۰ صبح، تقاطع فخررازي و انقلاب

من از گرگان آمدم. كشاورزم. امسال همه محصولاتم را آب برده. هشت تا دختر دارم كه در خانه گرسنه مانده‌اند و عن‌قريب است كه به واسطه بي‌پولي به فساد كشيده شوند ... هر چقدر در توانت هست كمكم كن.

مرد لاغر قدبلندي كه حدودا ۴۰ سال دارد سر راهم سبز شده و در حالي قصه‌اش را تعريف مي‌كند كه انگشت اشاره‌اش را تا بيخ در سوراخ دماغش فرو كرده و آن را مي‌چرخاند. به او مي‌گويم كي در گرگان سيل آمده كه روزنامه‌ها خبرش را ننوشتند؟ مي‌گويد: اي آقا اين روزنامه‌ها كي حرف راست مي‌زنند كه اين بار حرف راست بزنند؟ توضيح مي‌دهم كه خبرنگار هستم و اگر بخواهد مي‌توانم همراهش به گرگان بروم و گزارشي از زندگي دشوارش تهيه كنم تا شايد آدم خيري به او كمك كند. در حالي كه انگشت اشاره‌اش را به شلوارش مي‌مالد تا ضد عفوني شود، جواب مي‌دهد نه، زحمتت مي‌شود. داري هزار تومن بده، نداري پونصد تومن... راهم را مي‌كشم و مي‌روم.

* گداي دوم

همان روز، ساعت ۲۰، ميدان خراسان

مردي مرا صدا مي‌زند: آقاي محترم! به زني كه كنارش ايستاده و بچه‌اي در بغل دارد اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ما از شهرستان آمديم. الان بيمارستان بوديم گفتند حالش خيلي بد است. پول داروها خيلي زياد است. كمكي كنيد سه هزار تومن كم داريم.

قيافه مرد مثل معتادهاست. مي‌گويم نسخه‌ را ببينم. زن از زير چادرش كاغذ مچاله‌ شده‌اي كه نوشته روي آن حداقل ۲ سال پيش نوشته شده را به مرد مي‌دهد و او هم جلوي صورتم مي‌گيرد. نسخه را از دستش مي‌گيرم و مي‌گويم همين روبرو يك داروخانه است، داروهايتان را مي‌گيرم. قيافه مرد در هم مي‌رود و نسخه را از دستم مي‌كشد. نه آقا مزاحم نمي‌شويم. مي‌گويم خودتان نخواستيد و از او دور مي‌شوم. هنوز كاملا دور نشده‌ام كه پشت سرم را نگاه مي‌كنم، همان داستان را براي كس ديگري تعريف مي‌كند.

* گداي سوم

يكشنبه ۱/۸/۸۴، ميدان انقلاب، ساعت ۱۱

آقا ببخشيد! برمي‌گردم و نگاهش مي‌كنم. جواني با ظاهر آراسته و خوش پوش صدايم كرد. من دانشجو هستم از شهرستان آمده‌ام كه كتاب بخرم. در ترمينال همه پولم را دزديدند. ميشه سه هزار تومن بديد برگردم شهرستان؟ در حين صحبت كردن كارت دانشجويي‌اش را هم نشان مي‌دهد. سه هزار تومان به او مي‌دهم و مي‌روم. چند قدم ان طرف‌تر نگاهش مي‌كنم. سه هزار تومان ديگر از رهگذري ديگر.

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 18:38 |