تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات - بي خيال!

پنجم ابندايي بودم كه براي آخرين بار رفتم استخر. تا اون روز خيلي راحت ولي با احتياط زيرآبي مي‌رفتم. اون روز كه هيچ وقت فراموشش نمي‌كنم، يكي از بچه‌ها از روي شوخي و بازي، پاي منو از زير آب كشيد و يكي ديگه سر منو زير آب كرد. تعادلم از دست رفته بود و فقط دست و پا مي‌زدم ولي معلم تربيتي‌مون _ آقاي دربندي كه خيلي دوستش داشتم – اومد و منو نجات داد.

از اون روز به بعد هر وقت پيشنهاد استخر مي‌شد از زيرش در مي‌رفتم اما چهارشنبه شب، بعد از 12 سال، پيشنهاد استخر چندتا از رفقا رو قبول كردم.

فكر نمي‌كردم اينقدر خوش بگذره. محسن احمدي هم بود. تا 12 شب استخر، سونا خشك، سونا بخار و جكوزي پشت سر هم تكرار شد و بعدش يه كله پاچه توپ.

وقتي برمي‌گشتم خونه با خودم فكر مي‌كردم بد نيست آدم حتي به اندازه چند ساعت هم كه شده بي‌خيال همه چيز بشه و توي آب غوطه‌ور بشه. خيلي خوش گذشت.

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 14:44 |