سلام بر حماسه انديشه و عزم بلند
سلام بر جويندگان عاليترين آرمانهاي متعالي
سلام بر ايثار ، افتخار ، ايستادگي و رادمردي
سلام بر آزادانديشي، راست گفتاري و راست كرداري
سلام بر همه روزهاي فراموشناشدني با تو بودن

آذر ماه سال 80 بود. دو سال از تاسيس خبرگزاري دانشجويان ايران ميگذشت، دكتر فاتح كه جز به ضرورت، هيچگاه از جايگاه مديرعامل با ما سخن نميگفت خبرنگاران را در سالن همايش خبرگزاري جمع كرد و برايمان از اهداف و برنامههاي ايسنا گفت. ايستاده بود و به آرامي انگشت اشاره دست راستش را تكان ميداد. با صدايي محكم گفت:"... ايسنا امروز در قله اعتماد عمومي كشور قرار دارد و قول ميدهم راه خود را همينگونه خواهد پيمود. آينده ايسنا همين قول شرافتمندانه است و در برابر اين قول متعهدم. اطمينان ميدهم استواران ايسنا ضرر نميكنند و آينده درخشاني خواهند داشت..."
شور و نشاط عجيبي داشت وقتي سخن ميگفت. وقتي ايسنا را جبهه توصيف ميكرد و ميگفت: از قلمهاي مقدس خود دفاع كنيد. اين جا قدمگاهي است كه اگر پاسش بداريد مادام تاريخ ماندگار ميمانيد.
عاشق امام بود و عدالت. بچههاي جنوب شهري ايسنا را قسم ميداد كه تصوير و قلمتان در خدمت محرومان باشد.
هرگز سخني با ما جز از جنس همراهي نگفت و فرمان نداد مگر آن كه خود پيشگام شد.
چشمانش به دستان ما پند ميداد كه قلمهاي آزاد خود را بدهكار هيچ فرد و گروهي نكنيد و واژههايتان را كالاي داد و ستدها نكنيد.
ميآموخت كه در تندبادهاي سخت نلرزيم و استوار و نستوه در مسير صداقت و راستي گام برداريم.
دل دريايياش چه بزرگوارانه از كنار خطاهايمان ميگذشت و خود را سپر سختيها ميكرد.
چه همتي داشت وقتي بسيجمان ميكرد براي پيمودن راههاي سخت. شعار راهش آهسته و پيوسته رفتن بود و ميگفت اگر ايمان، عقل و عاطفه در وجود انسان جمع شوند چه آرامشي در او جاري ميشود.
رفتنش را بارها شنيده بوديم اما باور نميكرديم و به راهنماي قله اعتماد همواره تكيه كرديم و پيچ در پيچ زمانه را تا هدف عالي خوب ماندن پيموديم و بالا آمديم .

چشمان ايسناييها از يك هفته گذشته پاييزي بود. اما او با مديريت قوي و بينظيرش اجازه نميداد كه سختي رفتنش بر كار اعضاي خبرگزاري تاثير بگذارد. براي سركشي كه به اتاقهايمان ميآمد احوالپرسي ميكرد؛ با مهرباني سري تكان ميداد و ميرفت. هر بار ميخواستيم درباره رفتنش بپرسيم بحث را عوض ميكرد و فقط ميگفت : ايسنا ميماند.
بچههاي ايسنا اما دوست نداشتند او را كه مانند پدري فداكار شش سال شبانه روز زندگيش را در خدمت خبرگزاري بود به سادگي از دست بدهند. همه ميدانستيم كه هداياي قيمتي نميتواند فاتح را شاد كند رابطه عاطفي او با مجموعه خبرگزاري عميقتر از آن بود كه نياز به مراسم يا هداياي آنچناني داشته باشد. يك روز قبل از رفتنش در همان سالن قديمي ايسنا دور هم جمع شديم تا فاتح مديرعامل برايمان سخن بگويد اما قبل از آن بايد چيزي ميگفتيم. او مي دانست اما ما هم بايد ميگفتيم كه در اين مدت اگر حرفهايش را گوش داديم و مورد احترام و تعظيممان بود، هيچگاه از روي ترس از رييس نبود. بايد به او مي گفتيم كه دلمان براي سركشيهاي هر روزهاش به اتاقهاي خبرگزاري و سلام و احوالپرسيهاي صميمانهاش با هر كه در ايسنا بود، تنگ ميشود؛ براي سوژههاي فوري براي سرعتهاي پر دقت. براي جسارتهاي آگاهانه ، براي خشمهاي پدرانه و براي تلاش خستگي ناپذيرش.
آنها كه فكر ميكردند توان كنترل اشكهايشان را دارند آن روز پشت تريبون رفتند و اينها را گفتند اما بغض امانشان نميداد و برميگشتند. نوبت فاتح كه رسيد متواضعانهتر از هميشه آمد و مودبانه و مهربانانه نصيحتمان كرد.
او خاطرنشان كرد كه ايسنا را مثلث عقل، عاطفه و ايمان شكل داده است و بايد سه ضلع اين مثلث را پايدار نگاهداشت. او بر اصول و آرمانهاي ايسنا تاكيد كرد و از ما خواست در كنار هم و بر پايه اين اصول به راهمان ادامه دهيم. فاتح تا آنجا كه از تك تك همراهان ايسنايياش نام برد و از آنها تقدير كرد. در بين صحبتهايش ، صداي فلاش دوربينهاي بر و بچههاي ايسنا به گوش ميرسيد و گاهي صداي هق هق گريه فردي كه نميخواست باور كند برادري مهربان بزودي خواهد رفت. كاري از دستمان بر نميآمد جز اهداي حدود 200 شاخه گل و تقديري كه در چارچوب قاب او را اين گونه وداع گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم
راه او ( امام خميني(ره) ) راه ما، هدف او هدف ما و رهنمود او مشعل فروزنده ماست. (مقام معظم رهبري)
اينك كه به ديدهباني ميراث پرشكوه دانايي در قلههاي توانايي ميرويم، بر تو كه انديشههاي جوانان با ايمان را از خاستگاه علم و دانش به جهاد و فتح ناممكنها در منتهي اليه باورها اشارت دادي و دستان توانمند دانشجويان را بر شاخههاي شكوفايي و اميد پيوند زدي درود ميفرستيم.
برادر عزيز و ارجمند دكتر ابوالفضل فاتح، تو تولد معجزه انديشه و علم را به خاطر بسپار و ما تو را به آفريدگار معرفت و آگاهي ميسپاريم.
همكاران شما در خبرگزاري دانشجويان ايران « ايسنا»
آن شب كه همه بچههاي ايسنا با فاتح وداع ميكردند هنوز راضي بودند كه فرداي آن روز او را يك بار ديگر در جمع جهادگران دانشگاهي ملاقات خواهند كرد. صبح نهم مهر فرا رسيد.
همكاران جهادياش رسما او را توديع كردند و از دور و نزديك به خداحافظياش آمدند ، به باور تلخ رفتنش نزديكتر ميشديم. خواهري اشك ميريخت ، برادري او را در آغوش گرفته بود. ديگري با او عكس يادگاري ميگرفت.
سرش پايين بود گاهي اشك ميريخت و گاه لبخند ميزد؛ غمگين ، اما اميدوار، چشم در لنز دوربينهايي كه او را رها نميكردند ، دوخته بود و آينده را نظاره ميكرد.
لحظههايي كه بايد او ايسنا را ترك ميكرد نزديكتر شد. او خود را در پناه قرآن كريم عبور داد. خبرنگاري زير لب دعا ميخواند و پشت او آب ميپاشيد. فاتح ، پاي از در بيرون نهاد ، برگشت و زمين ايسنا را و قرآنهايي را كه بر سرش گرفته بودند، بوسيد. او كه رفت صداي گريهها آزادتر شدند و ما اشكهايش را اگرچه به اشك پاسخ داديم، اما نگاهش را طلوع سپهر عزم خود و چراغ تابان عهد و پيمانمان با او كرديم.

ايسنا
