تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات -

امروز مراسم توديع فاتح برگزار شد. قبلا گفته بودم شنبه بيشتر مي‌نويسم. براي همين هم خدا خدا مي‌كردم كاري برام پيش نياد. اما نمي‌دونم از شانس خوب يا بد من، يه كار فوري پيش اومد كه بايد مي‌رفتم بانك. بعد از نيم ساعت معطلي، خبر دادن كه بايد برم مجمع تشخيص مصلحت. بدبياري از اين بدتر نمي‌شد. به ايسنا كه رفتم مراسم شروع شده بود. دلم نمي‌خواست خداحافظي نكرده برم، مي‌دونستم زماني كه برگزدم فاتحي در كار نيست. ازش خواهش كردم بياد بيرون تا باهاش خداحافظي كنم. باز هم مثل هميشه با مهربوني خاصي درخواست منو قبول كرد و خداحافظي كرديم (به قول يكي از بچه‌ها، اختصاصي).

بعد از جلسه مجمع، در حالي كه نامه خداحافظي دكتر رو به هاشمي‌ مي‌دادم بهش گفتم حاج آقا امروز دكتر فاتح از ايسنا خداحافظي مي‌كنه. سرش رو پايين انداخت و دوبار گفت: حيف شد، خيلي حيف شد.

وقتي به ايسنا برگشتم، ديگه ابوالفضل فاتح نبود. كاملا مي‌شد اينو حس كرد. وقتي عكسهاي بدرقه فاتح رو ديدم، از خودم پرسيدم بايد خوشحال باشم كه اشكهاي فاتح رو نديدم يا بايد ناراحت باشم كه نبودم؟

ابوالفضل فاتح رفت، اما فكر و مشي و روشي از خودش به يادگار گذاشت كه اگه همه پايبندش باشيم، مي‌تونيم ايسنا رو پربارتر از امروز تحويلش بديم. امروز يك فاتح از بين ما خداحافظي كرد ولي توي اشك چشمش مي‌شد فهميد از اينكه دهها فاتح تحويل جامعه داده خوشحاله.

 

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 14:3 |