تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات -

نمي‌دونم تا حالا قسمتتون شده بريد مكه يا نه. اما هميشه تصور مي‌كردم اگه روزي قسمتم اين باشه كه به مكه برم، وقتي جلوي در ورودي حرم قرار مي‌گيرم و اولين بار چشمم به كعبه مي‌افته چه احساسي به من دست ميده. هميشه تصورم اين بود كه بين اين همه جمعيت زائر اصلا چشمم به كعبه مي‌افته يا نه؟ ولي اين چند روزه اين احساس رو تجربه كردم.

وقتي مي‌خواستم وارد مسجدالحرام بشم جلوي در ورودي ايستادم و يه دل سير كعبه رو نگاه كردم. من بودم و كعبه. مثل كسي كه جلوي يه جسم بزرگتر از خودش قرار بگيره و از پايين اونو نگاه كنه و مات و مبهوت بهش خيره بشه. توي اون لحظه يه هيچ چيز و هيچ كس فكر نمي‌كني. مات و مبهوت خودتي و خدا. از زائران ديگه هم خبري نيست. خلوت خلوت!

بعد از چند لحظه اگه حواست جمع نباشه به زمين برمي‌گردي. دوباره افكار زميني گرفتارت مي‌كنه. مثل كسي كه از بلندي روي زمين بيفته. تمام دوستها و آشناها جلوي چشمت ميان و هي بايد فكر كني كه كدوماشون رو اول از همه دعا كني. البته پدر و مادر و اعضاي خانواده رو در اولويت قرار ميدي.

وقت خداحافظي مثل يه پر سبك مي‌شي. انگار كه هيچ وزني نداري. اصلا انگار هرچي سنگيني داري بخاطر گناهانت بوده و بس!

وقتي برمي‌گردي انگار كه خواب ديده باشي منتظر تكرار اين لحظه هستي.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 17:46 |