يه روز از همين روزهاي اول مهر، مدرسه ام رو عوض كردم؛ رفتم مدرسه ميرزاي شيرازي. چون مدرسه قبلي تا كلاس سوم بيشتر نداشت. چون نمام بچهها مجبور بودند اين كار رو انجام بدند، زياد احساس غربت نميكردم. ضمن اينكه كادر مدرسه هم غريبه نبودند. معلمي داشتيم به اسم آقاي سياح. اهل رودبار بود. يك سال از زلزله رودبار ميگذشت و تازه اومده بود تهران. جووني بود لاغر اندام با صورت كشيده. خيلي هم مذهبي بود. كلاسش رو هم با سوره حمد و دعاي فرج شروع ميكرد. قبل از عيد - كه با ماه رمضون تقارن داشت - من و همكلاسيم، مشعلچيان، تصميم گرفتيم براش كارت تبريك بفرستيم. اما آدرس خونش رو بلد نبوديم و به همين خاطر يك روز بعد از تعطيل شدن مدرسه منتظر شديم تا آقاي سياح بره خونه. از شانس ما زود از مدرسه خارج شد. اتفاقا خونه سياح توي همون كوچه مدرسه بود. عمليات تعقيب معلم توجه اهالي محل رو جلب كرده بود. خلاصه كارت تبريك رو گرفتيم و من اين متن رو نوشتم: تقارن بهار قرآن با بهار طبيعت بر شما معلم گرامي مبارك باد.
نحوه دادن كارت هم جالب بود. با هم تا در خونه آقاي سياح رفتيم. ميترسيديم كه مبادا بخاطر اينكه خونشو ياد گرفتيم دعوامون كنه و بعد اخراج از مدرسه. با اين وجود هر كدوممون دم از شجاعت ميزديم. دم در كه رسيديم دوستم جا زد و گفت من ميرم پشت تير چراغ برق قايم ميشم تا اگه عصباني شد منو نبينه و زود در بريم. به ناچار وظيفه در زدن و اهداي كارت تبريك به عهده من افتاد. البته از اينكه شجاعت كرده بودم در خونه معلممون رو بزنم خوشحال بودم اما كمي هم استرس داشتم. با هزار سلام و صلوات و دست و پاي لرزون زنگ زدم. از شانس من خودش خونه نبود و خانمش كارت رو گرفت. همين كه پرسيد بگم كي كارت رو آورده، دوتا پا داشتيم، دوتاي ديگه هم قرض كرديم و فرار. خانم آقاي سياح هم با چشماي گرد شده داشت ما رو نگاه ميكرد.
بعد از تعطيلات عيد، انتظار داشتيم معلم جلوي همه بچهها از ما تشكر كنه و يا عصبانيتش رو ابراز كنه. اما چون از حالت صورتش عصبانيت معلوم نبود، انتظار تشويق و نمره دادن بيشتر شد. اما تا آخر كلاس حرفي نزد و حتي ما دوتا كه جلو هم نشسته بوديم رو اصلا نگاه هم نكرد!
اين فكر به ذهنمون رسيد كه نكنه كارت رو اشتباه در يه خونه ديگه داده باشيم؟ اما وقتي دوباره تعقيبش كرديم رفت توي همون خونه.
بنده خدا حق داشت، چون خودمون رو معرفي نكرده بوديم و حتي اسممون رو هم توي كارت ننوشته بوديم، اون وقت توقع تشويق و نمره هم داشتيم!