تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات - سال دوم
سال دوم ابتدايي كه بودم، يه همكلاسي داشتم به اسم شعيبي كه هر روز انواع و اقسام لوازم‌التحرير رو به نمايش مي‌گذاشت. هر روز درباره اينكه نوك مداد كي تيزتره مسابقه داشتيم. به همين دليل هر ۱۰ دقيقه يك بار مدادهامون رو مي‌تراشيديم. من روزي دو يا سه‌تا مداد تموم مي‌كردم و به همين خاطر تحريم مداد شده بودم!

اسم خانوم معلممون حاج اسماعيلي بود كه دستش به گچ حساسيت داشت و گچ رو با كاغذ دستش مي‌گرفت. روز معلم همه هديه گرفته بودند و طبيعتا هديه‌هاي بزرگتر زودتر باز مي‌شدند. من يه جفت جوراب زنونه خريده بودم و كادو كرده بودم كه خيلي كوچيك شده بود. وقتي هديه‌ها رو باز مي‌كرد، اسم هديه‌دهنده رو مي‌پرسيد و طرف هم با افتخار مي‌گفت من آوردم. هديه من كه از همه كوچيك‌تر بود آخر همه باز شد. معلم پرسيد كي زحمت كشيده؟ چقدر قشنگه. من كه داشتم از خجالت آب مي‌شدم هيچي نگفتم، هيچ كس هم نفهميد كه كادوي من بود. بعدش گفت چقدر به يه جفت جوراب نياز داشتم. هر كي آورده دستش درد نكنه.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 19:3 |