- چرا منو داريد ميبريد؟ من كه گناهي نكردم. حداقل، مجازاتم اعدام نيست. بابا يه 15 سال حبس برام ببريد و تموم. آخه چرا اعدام؟ من نميخوام بميرم.
- نميشه. بايد لباسهات رو دربياري. تمام موهاي سرت رو هم بايد بتراشيم. وسايل فلزيت رو هم تحويل بده. زودباش وقت كمه فقط يه ربع مونده.
- آخه بابا يكي نيست تا حرف منو بفهمه؟مرگ براي من زوده. خيلي كارهام مونده كه انجام ندادم.
- زياد حرف نزن! وقت كمه. وسايل فلزي همراهت رو تحويل بده. زود باش.
- حداقل من كه دارم از اين دستگاه رد ميشم تا موهام رو بترشيد، از اون ور كه ميام بيرون فقط حلقه و عينكم رو تحويل بديد. ميام ميگيرم. اينا برام خيلي مهمند. مخصوصا حلقه.
از دستگاه مخصوص تراشيدن سر رد شدم. مثل كارواش بود كه از اين ور مياي تو و از اون ور مياي بيرون. حالا ديگه لخت مادرزاد بودم و كچل و بي مو. رفتم عينك و حلقه رو تحويل گرفتم. ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. يك ربع ديگه بيشتر زنده نبودم. فرصت استغفار و توبه هم نداشتم. فكر ميكردم يك ربع ديگه توي اين دنيا نيستم و مردم رفتم پيش مسوول اعدام.
- آقا من جرمم در حد اعدام نيست. خيلي بشه زندان اونم حداكثر 15 سال. بيا و كوتاه بيا 15 سال ببر و قال قضيه رو بكن.
- نه. تو بايد اعدام بشي. بايد بميري. ديگه وقتشه.
- تو رو خدا. من نميخوام الان بميرم. جوونم هزارتا آرزو دارم. حالا اگه ممكنه يه تجديد نظري بكنيد. حداقل يه فرصت ديگه بهم بديد تا جبران كنم.
- نميشه. اين همه فرصت داشتي چيكار كردي؟ هر روز كه از خواب بلند ميشدي يه فرصت بود. چرا استفاده نكردي؟ اصلا همين كه ميبيني اطرافيانت ميميرند يه فرصته براي تو. تو اگه ميخواستي از فرصتهات استفاده كني تا حالا ميكردي. ديگه وقت نيست. بايد بميري.
- يعني اصلا من پيش شما آبرويي ندارم؟ يعني روي حرف من حساب نميكنيد؟
- نه!
- پس چيكار كنم؟
- يه نفر بايد ضمانتت رو بكنه.
- كي؟
- نميدونم.
با يكي از دوستام تماس گرفتم. گوشي رو دادم به مسوول اعدام. همديگه رو ميشناختند. ضمانت كرد.
- شانس آوردي ضمانتت رو كرد. برو اينم يه فرصت ديگه. اما قدرش رو بدون. ديگه فرصتي در كار نيستها. آزادي.
يك دفعه چشمام باز شد. مثل كسي كه روح به بدنش برگشته باشه. از اينكه نمرده بودم خوشحال بودم.
بله. من جمعه شب (بامداد شنبه) مرده بودم.

ايراني آشنا شدم را ترك كنم. شايد شرايط روزگار اينطور براي من رقم خورد كه "ايسنا" را به خاطراتم بسپارم؛ جايي كه ۵ سال و نیم از بهترين سالهاي زندگي ام را با بچههايي سپري كردم كه غم آنها غم من و شادي آنها شادي من بود.