تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات
آقا الان مشهد هستم چه حالي ميده. در عرض ۱۰ دقيقه جور شد برم مشهد، گفتم بي‌خيال همه چيز، برو بقيه‌ش با خدا. از يه پيشنهاد نه چندان جدي شروع شد تا الان كه كنار حرم هستم. واقعا وقتي مي‌گن "فقط كافيه از ته دل يه چيزي از خدا بخواي، دريغ نمي‌كنه " حقيقت داره.

ادامه شو بعدا مي‌نويسم....

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 10:15 |
ماه رمضان هم رسيد. مي‌دانم كه امسال ماه رمضان متفاوتي خواهم داشت. متفاوت از آن جهت كه نمي‌دانم در پايان ماه چه وضعيتي خواهم داشت، متفاوت از آن جهت كه امسال مي‌توانم به مسائلي فكر كنم كه سال گذاشته مجالي برايشان نبود.

رمضان امسال متفاوت است. متفاوت از آن جهت كه بسياري از دوستاني كه سال گذشته با آنها بر سر يك سفره افطار مي‌كرديم، امسال در كنارم نيستند. شايد آنها به مهماني بهتري دعوت شده‌اند و من لياقت حضور در اين مهماني را نداشته‌ام. قريب را به خاطر مي‌آورم كه برايش آش مي‌كشيدم و گاهي كنار هم مي‌نشستيم و روزه‌مان را افطار مي‌كرديم و صادق نيلي كه سحري‌مان را كله‌پاچه خورديم. آخرين باري كه صادق را ديدم، ماه رمضان بود كه از استخر برمي‌گشتيم و نمي‌دانستم كه دو هفته ديگر در ميان ما نيست.

به هر حال ماه رمضان امسال من و خيلي‌هاي ديگر متفاوت است.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 15:35 |
سال دوم ابتدايي كه بودم، يه همكلاسي داشتم به اسم شعيبي كه هر روز انواع و اقسام لوازم‌التحرير رو به نمايش مي‌گذاشت. هر روز درباره اينكه نوك مداد كي تيزتره مسابقه داشتيم. به همين دليل هر ۱۰ دقيقه يك بار مدادهامون رو مي‌تراشيديم. من روزي دو يا سه‌تا مداد تموم مي‌كردم و به همين خاطر تحريم مداد شده بودم!

اسم خانوم معلممون حاج اسماعيلي بود كه دستش به گچ حساسيت داشت و گچ رو با كاغذ دستش مي‌گرفت. روز معلم همه هديه گرفته بودند و طبيعتا هديه‌هاي بزرگتر زودتر باز مي‌شدند. من يه جفت جوراب زنونه خريده بودم و كادو كرده بودم كه خيلي كوچيك شده بود. وقتي هديه‌ها رو باز مي‌كرد، اسم هديه‌دهنده رو مي‌پرسيد و طرف هم با افتخار مي‌گفت من آوردم. هديه من كه از همه كوچيك‌تر بود آخر همه باز شد. معلم پرسيد كي زحمت كشيده؟ چقدر قشنگه. من كه داشتم از خجالت آب مي‌شدم هيچي نگفتم، هيچ كس هم نفهميد كه كادوي من بود. بعدش گفت چقدر به يه جفت جوراب نياز داشتم. هر كي آورده دستش درد نكنه.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 19:3 |