تبليغاتX
دفـتــر خـاطــرات
اين دشمن ما رو ول نمي‌كنه تا با خيال راحت در عرض يك ماه مشكلاتمون رو حل كنيم. هي گير ميده. دشمن اينقدر دشمني مي‌كنه تا ما باور كنيم همه چيز تقصير دشمنه. به اون روزي فكر كنيد كه دشمن وجود نداره و همه در كمال آرامش و راحتي زندگي مي‌كنيم. مثل بقيه كشورهاي دنيا. اصلا چرا اين دشمن فقط چسبيده به ما؟ حتي گروني‌ها هم تقصير دشمنه، برف زمستون كه يادتون هست و قطعي گاز؟ يادتونه كه دشمن چه بلايي سر ما آورد؟ الهي كه يخ بزنه اين دشمن.

همه با هم بگيم مرگ بر دشمن.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:22 |

امروز اتفاقی رادیو رو روشن کردم داشت یه تیکه از صحبت‌هاي عمومي احمدي‌نژاد رو پخش مي‌كرد:

"يه روز رييس دخانيات اومد پيش من. گفت بعضي‌ها دارن به من فشار ميارن كه چرا مي‌خواي به فلاني مجوز واردات سيگار بدي و نبايد مجوز بدي. گفت به من گفتند اگه اين كارو بكني إلت مي‌كنيم، بلِت مي‌كنيم، چيكارت مي‌كنيم."

البته برنامه راديو طنز نبود، يك برنامه كاملا جدي و اخبار بود! اما خب با اين لحن حرف زدن چه انتظاري هست كه ملت حرفهاي جدي رو باور كنند؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 14:49 |
نمي‌دونم ديگه بايد چيكار كنم. هر راهي رو كه ميرم تا به نتيجه دلخواهم برسم باز هم نمي‌رسم. اصلا دل و دماغ ندارم. اونقدر هم اعتماد به نفس دارم كه كم نيارم و مقاومت كنم تا به نتيجه برسم. اما تا كي؟ چرا بقيه مثل من نيستند؟ چرا من مثل بقيه نيستم و نمي‌تونم خودم رو بزنم به بي‌خيالي؟

با وجود اينكه شروع سال با مسافرت نجف و كربلا همزمان شد و خيلي هم خوش گذشت و سبك شدم، اما وقتي برگشتم ايران غم عالم انگار رو سرم هوار شد. انگار وقتي كسي از ايران دور ميشه تازه مي‌فهمه زندگي يعني چي. دوباره همون فكرها و مشكلات و ... وقتي برمي‌گردي شروع ميشه و هيچي بهتر نشده. اصلا فكر كنم اين يك هفته جزء عمرم حساب نشد.

دنبال يكي مي‌گردم كه باهاش مشورت كنم و راه حل نشونم بده.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 14:57 |

یکی از سنت‌هاي خوب ما ايراني‌ها اين است كه در آستانه هر تحولي، بدي‌ها را فراموش مي‌كنيم و به فكر آينده و برنامه‌ريزي براي روزهاي بعد هستيم. زمان بي آنكه بخواهيم مي‌گذرد و زندگي در وسعت بي پايان آن جريان دارد و فرياد مي‌زند و با زباني ديگر مي‌گويد آنچه براي ما در دسترس بود ديگر از دست رفته است.

صداي پاي سالي ديگر و زماني ديگر مي‌آيد، پس چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. بي گمان اگر بتوانيم در سالي كه مي‌آيد به جاي آنكه در چهارچوب‌ها حركت كنيم، چهارچوبها را از نو بسازيم، سالي پر شكوه خواهيم داشت.

بهار، تحولي بزرگ در طبيعت است و طبيعت هم با اين تحول، خود را براي دگرگوني آماده مي‌كند. بدون شك، رسيدن به هر هدفي، نيازمند نو شدن و دوباره از نو شروع كردن است. شايد بهار فرصت مناسبي براي از نو شروع كردن باشد.

***

همين جا علاوه بر تبريك سال نو، از همه دوستاني كه نديدمشون حلاليت مي‌طلبم؛ اگه لايق باشم عازم كربلا و نجف هستم. اميدوارم اين سفر هم منشا تحول براي من باشه.

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 10:33 |

از همان اول هم معلوم بود که کاندیداهای جبهه متحد اصولگرایی در تهران همه وارد مجلس می‌شوند. به قول معروف،سالی که نکوست از بهارش پیداست. مشاركت ۴۰ درصدي مردم تهران هم مي‌تواند زنگ خطري براي مسوولان اجرايي و قانون‌گذاري باشد تا كمي فكر كنند چرا بيشتر از نصف مردم پايتخت علاقه‌اي به حضور در انتخابات نداشتند.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 7:57 |
آقاي فضلي‌نژاد را تا چند روز پيش نمي‌شناختم. بعد از چاپ مطلبي با عنوان شواليه‌هاي ناتوي فرهنگي در پاورقي نيمه پنهان كارگزاران فرهنگ و سياست در كيهان، كه ايسنا را با سخيف‌ترين ادبيات به باد اتهام گرفته بود، بر آن شدم تا درباره گذشته او اطلاعاتي كسب كنم.

بعد از جمع‌آوري اطلاعاتي درباره او، فهميدم كه نبايد به مطالبي كه بعد از آزادي از زندان منتشر مي‌كند چندان اعتماد كرد. او كه اكنون عنوان پژوهشگر روزنامه كيهان را يدك مي‌كشد، روزگاري در زمره وبلاگ نويسان بازداشت شد و پس از مدتي به طور مشكوكي آزاد شد و پس از آن به جرگه كيهان نشينان پيوست.

ايسنا به قول موسس آن، مولود انقلاب است و هيچ مولودي ريشه و بنيان خود را از بين نخواهد برد. كمي دقت در نوشته‌هاي فضلي‌نژاد نشان مي‌دهد كه چقدر عجولانه و بدون تفكر مطالب را به هم بافته تا خود را در زمره منتقدين ايسنا قرار دهد و به آن افتخار كند. كاش ايشان در پژوهش‌هاي كيهاني خود، ساير منابع خبري را نيز مطالعه مي‌كردند و بعد نتيجه مي‌گرفتند؛ هرچند كه به گفته خودشان پژوهشي هدفمند را انجام داده‌اند.

اي كاش آقاي شريعتمداري و روزنامه تحت امرشان نيز حداقل براي يك بار هم كه شده قدمي در راستاي اتحاد ملي برمي‌داشت تا باور كنيم كه مطيع ولايت فقيه است. رويه‌اي كه كيهان در پيش گرفته، بيشتر به پرونده‌سازي، بازجويي و اختلاف افكني شبيه است تا روزنامه‌نگاري.

لازم است ايشان براي روشن شدن افكار عمومي به اين سوالات پاسخ دهند تا صحت گفتارشان اثبات گردد:

۱- ملاك انتشار اخبار و اطلاعات در رسانه‌ها را چه مي‌دانند؟ آيا براي يك رسانه نقش امنيتي و اطلاعاتي قائل هستند؟ و آيا انتظار دارند كيهان خط قرمز انتشار اخبار را مشخص كند؟

۲- در كدام يك از اخبار و گزارشهايي كه از ايسنا درباره جهانبگلو جمع‌آوري كرده‌اند مطلبي خلاف اصول انقلاب اسلامي و ارزشهاي ديني مشاهده كرده‌اند كه بر اساس آن جرات اتهام‌زني به اين رسانه مقدس را پيدا كرده‌اند؟

۳- مبناي اطلاعاتي كه بر پايه آنها درباره ايسنا به طور هدفمند قضاوت كرده‌اند چيست؟

جوابيه دكتر فاتح و پاسخ فضلي‌نژاد

آب در لانه مورچگان

بازداشت فضلي‌نژاد

سوالهايي از محقق كيهان و بي دقتي جماعت نيمه پنهان

روايت ابطحي از ملاقات با يك وبلاگ نويس

گزارش سينا مطلبي

ماجرای مشکوک کیهان و ایسنا

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:8 |

- چرا منو داريد مي‌بريد؟ من كه گناهي نكردم. حداقل، مجازاتم اعدام نيست. بابا يه 15 سال حبس برام ببريد و تموم. آخه چرا اعدام؟ من نمي‌خوام بميرم.

- نميشه. بايد لباسهات رو دربياري. تمام موهاي سرت رو هم بايد بتراشيم. وسايل فلزيت رو هم تحويل بده. زودباش وقت كمه  فقط يه ربع مونده.

- آخه بابا يكي نيست تا حرف منو بفهمه؟مرگ براي من زوده. خيلي كارهام مونده كه انجام ندادم.

- زياد حرف نزن! وقت كمه. وسايل فلزي همراهت رو تحويل بده. زود باش.

- حداقل من كه دارم از اين دستگاه رد ميشم تا موهام رو بترشيد، از اون ور كه ميام بيرون فقط حلقه و عينكم رو تحويل بديد. ميام مي‌گيرم. اينا برام خيلي مهمند. مخصوصا حلقه.

از دستگاه مخصوص تراشيدن سر رد شدم. مثل كارواش بود كه از اين ور مياي تو و از اون ور مياي بيرون. حالا ديگه لخت مادرزاد بودم و كچل و بي مو. رفتم عينك و حلقه رو تحويل گرفتم. ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. يك ربع ديگه بيشتر زنده نبودم. فرصت استغفار و توبه هم نداشتم. فكر مي‌كردم يك ربع ديگه توي اين دنيا نيستم و مردم رفتم پيش مسوول اعدام.

-       آقا من جرمم در حد اعدام نيست. خيلي بشه زندان اونم حداكثر 15 سال. بيا و كوتاه بيا 15 سال ببر و قال قضيه رو بكن.

-       نه. تو بايد اعدام بشي. بايد بميري. ديگه وقتشه.

-       تو رو خدا. من نمي‌خوام الان بميرم. جوونم هزارتا آرزو دارم. حالا اگه ممكنه يه تجديد نظري بكنيد. حداقل يه فرصت ديگه بهم بديد تا جبران كنم.

-       نميشه. اين همه فرصت داشتي چيكار كردي؟ هر روز كه از خواب بلند مي‌شدي يه فرصت بود. چرا استفاده نكردي؟ اصلا همين كه مي‌بيني اطرافيانت مي‌ميرند يه فرصته براي تو. تو اگه مي‌خواستي از فرصتهات استفاده كني تا حالا مي‌كردي. ديگه وقت نيست. بايد بميري.

-       يعني اصلا من پيش شما آبرويي ندارم؟ يعني روي حرف من حساب نمي‌كنيد؟

-       نه!

-       پس چيكار كنم؟

-       يه نفر بايد ضمانتت رو بكنه.

-       كي؟

-       نمي‌دونم.

با يكي از دوستام تماس گرفتم. گوشي رو دادم به مسوول اعدام. همديگه رو مي‌شناختند. ضمانت كرد.

-       شانس آوردي ضمانتت رو كرد. برو اينم يه فرصت ديگه. اما قدرش رو بدون. ديگه فرصتي در كار نيست‌ها. آزادي.

يك دفعه چشمام باز شد. مثل كسي كه روح به بدنش برگشته باشه. از اينكه نمرده بودم خوشحال بودم.

بله. من جمعه شب (بامداد شنبه) مرده بودم.

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 15:25 |

خواستم درباره رد صلاحيت‌ها بنويسم. هر چه نوشتم پاك كردم. تصميم گرفتم فقط سكوت كنم. نمي‌خواهم بي‌تفاوت شوم اما انگار طوري شده كه نوشتن و حرف زدن فايده‌اي ندارد و هيچ گوشي صداي منتقد را نمي‌شنود و هيچ چشمي نمي‌بيند. فقط سكوت مي‌كنم.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 11:24 |
چرا وقتي توي آمريكا اون همه برف مياد و مردم كاملا يخ مي‌زنند، هيچ خبري از تعطيلي نيست اما با يكي دو روز بارش برف ايران نزديك به يك هفته تعطيل ميشه. اصلا كسي مي‌پرسه واحدهاي صنعتي از قطع گاز چقدر ضرر مي‌كنند؟ بد نيست بدونيد گاز واحدهاي صنعتي جاده كرج حدود يك ماهه كه قطعه و از هيچ كس هم صدايي درنمياد.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 20:11 |

باز هم بحث ايسنا شد. انگار بدخواهان نمي‌خواهند اين قطعه بهشت روي آرامش ببيند. هر چند كه از همان آغاز فشار بر ايسنا تصور مي‌كردم كه قصد دارند هويت مستقل و انتقادي ما را همچون جارچي‌هاي خود، دولتي و استحاله كنند. شايد آنان هنوز درك درستي از استقلال ندارند و هر آنچه را كه خود تا نوك بيني‌شان مي‌بينند، عين حقيقت و درستي مي‌پندارند.

قصد نصيحتشان ندارم كه اين جماعت اگر قصد شنيدن و اصلاح امور داشتند، اوضاع بر وفق مراد بود؛ چه آنان خود خوب مي‌دانند كه نمي‌توانند بلندتر از خود را ببينند و هر كه بلند پروازي كرد، بايد پرهايش را بكنند و هر كه قد علم كرد، يا بايد قدش را كوتاه كنند و يا سكوت پيشه كند. هنوز يادم نرفته آن سخنان يكي از بزرگان نظام در بحبوحه انتخابات رياست جمهوري نهم كه مي‌گفت از آن روزي مي‌ترسم كه "كوتوله‌هاي سياسي" زمام امور را به دست بگيرند و ديگر راهي براي برگشت و اصلاح نباشد.

ايسنا خود را شناخته است و موجودي كه خود را بشناسد، هويتش را بر مبناي همان شناخت بنا مي‌كند و قابل تغيير نيست. كوتوله‌ها بدانند كه اين ميز و دفتر چند صباحي ديگر ادامه نمي‌يابد؛ آنچه مي‌ماند اعمال آنهاست و هويتي كه هيچ گاه به زوال نمي‌رود و استحاله نمي‌شود.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 19:47 |